
اي سبزينه پوش من
دريا بغض خسته
ای بی شناسنامه
پایکوبان
برسنگفرش شسته از خون تو می رقصند
فکری به سوگواري تو می جنبد
سزار در روياي پادشاهی
برگور تو می خندد
و تو
خفته
به نوازندگی تزویر او
چه زیبا به رقص آمده ای
هاله هایی از نور
چتری از مشعل
قدیس های غسل کرده با آب زمزم
معصومیتی تفویض شده از ناکجا آباد
آرامش نوای نی لبک چوپان
در دستان گرگ
گوشهای دراز من ٬ چشمان نابینای تو
همه و همه
حماقت این گله را نشانه رفته است

روزي دروغ به حقيقت گفت: مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم؟ حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد. دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت. از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است، اما دروغ درلبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود
پی نوشت : این مطلب تکرای است
کاش فکری به حال شامه های تیزی که بوی مطلب را در هوا میگیرند و چشمهای بصیرتی که ورای ابرو ٬ اشارتهای ابرو را در می یابند و انتن های حساسی که صدا را ورای امواج پرازیت می شنوند هم بکنند تا راحت تر جان بکنیم .
امروز با دیدن هاله نور دیگری تصوراتم شاید نورانی تر شدند ٬ و شاید خاموش و تاریک . ................
در هیچ قصه ایی به یاد ندارم که قدرتی هر چند عظیم توانسته باشد بالای ید قدرت خداوند تولد و ظهور پیام آوری را به تاخیر انداخته باشد و اگر توانسته٬ باید به آن قصه و یا به راوی آن شک کرد .
پی نوشت :احمدی نژاد : سند داریم آمریکا میخواهد جلوی ظهور امام زمان را بگیرد![]()
روز مرا می ترساند. خفاش ها در روز حمله می کنند،خورشیدی ظالم حکم فرماست
و ما هم نمادین و بی مفهوم جلو می رویم؛ با ادعای ِ شریعت خنجر می زنیم
و از خیانت ِ دیگران فریاد می کشیم. خیابان هایی می سازیم بی هدف،
جاده هایی تلخ و کویری، رویاها فراموش می شوند
و حقایق، خاطرات ِ افسردگان خواهند بود.
بگذار در آغوش بگیرم تو را، قلب ندارم، ولی لبریز از احساساتم...
شهر را با گزمه های آراسته به چوب و باطوم و گاز و گلوله آذین بسته اند .
در شهر شایعه ایی بر سر زبانهاست٬
میگویند:
گزمه ها قدیس شده اند ! یا قدیسان گزمه !
فریاد مرگ ..... مرگ.......... آنقدر بلند بود ٬
که درست نشنیدم .
بزن بر هیبت دروغین انسانی انسانیتمان، بر نقاب گذاشته از صداقت و یکرنگی مان ؛ که آهسته و پیوسته در حال دریدنش می باشیم.
بزن بر چشمان ایمان ، تعصب و جهل مان که دیگر اینگونه ، مزوررانه، روزه مان را؛ با دزدیدن ،غذای یتیمان باز نکنیم.
بزن بر طبل بی عاری مان ؛ که مدعی جانشینی خدا بر روی زمین اش هستیم، و اینگونه اسفناک ،خدایمان را (نه بت مان را)-در پستوی صندوق خانه ی ذهن مان ، از ترس شرک وجودمان؛ مخفی ساخته ایم.
بزن بر آستان غرور و شعف مان، که شاید یادمان آید که روزگاری در این بیشه ؛ شیری نیرومند غرش می کرد

رویا جان بادیدن این عکس بی اختیار به یاد شما افتادم به یاد مادر عزیزتان و به یاد روزهای از دست رفته تان در غربت ٬ یاد رویاهای خودم در آن سالها و به یاد حباب لبخندی که بر چهره مان ترکید و بغضی شد بی پایان در گلویمان ٬ یاد انگشتانی قطع شده ایی که در عکس بعلامت پیروزی بالاست ٬ یاد عزیزترین دوستانی که بر لوحه توبه نامه انگشت نزدند و عاشقانه طناب را بوسه زدند ٬ یاد بزدلیها و ترسها و.............. کاش آن روز در کنارت نبودم و شرم دیدن این عکس آنقدر آزارم نمی داد .
گاهی اوقات همه دوست دارند اما اونی که دوست داری دوست داشته باشه دوست نداره...
گاهی اوقات همه هستن اما اونی که دوست داشتی باشه نیست ...
گاهی اوقات همه تولدت رو بهت تبریک می گن اما اونی که از همه بیشتر دوست داشتی ازش تبریک بشنوی بهت تبریک نمیگه...
گاهی اوقات مجبوری بخندی اما ته دلت داری گریه می کنی...
گاهی اوقات با اینکه دوست داری جایی بری دوست(رفیق) نداری که جایی بری....
گاهی اوقات دلت تنگ میشه واسه همه دلتنگیها...
گاهی اوقات با اینکه اصلا وقت رفتن نیست زود وقت رفتن می رسه...
گاهی اوقات بی خداحافظی می ری چون دوست نداری خداحافظی کنی...
گاهی اوقات محتاج سلام نیستی اما اون سلامیکه دنبالش می گردی نیست ...
گاهی اوقات تلاش می کنی همه چیو فراموش کنی اما بازم می رسی به نقطه ی اول ...
اميد به تنفس هواي پشت حفاظ پنجره بغض گره بسته اي ايست بر لبان عصيانگر من و تو
و در فضاي فرهنگ وطن اين فرياد بي صدا اوج ميگيرد.
اين خروش بي كلام
فرياد تكان دهنده ايست كه از سالهاي ديرين در سينه ي جوانان ما نطفه بسته
و اينك
مثل جوانه هاي نورس در بطن زمان ما ريشه مي دواند .
روزی از روزها،گاو سفید برای خوردن علف تازه، از جمع دوستان خود دور شد. شیر رو به گاو سیاه و حنایی کرد و گفت: «این گاو سفید رنگ است. اگر گذر یکی از مردم ده به این جا بیفتد، رنگ سفید او همه را متوجه خود خواهد کرد و خانه امن ما به دست دشمن خواهد افتاد و یکی از ما زنده نخواهیم ماند. بهتر است من این گاو سفید را بکشم و هر سه ما با خیالی آسوده در اینجا زندگی کنیم.»
بالاخره هر دو گاو راضی شدند و وقتی گاو سفید بازگشت،شیر جستی زد و در یک لحظه، او را از پای درآورد.
چند روزی گذشت. شیر منتظر فرصتی دوباره بود. تا اینکه گاو حنایی را تنها دید. به سراغ او رفت و گفت: «من و تو همرنگیم، با هم برادریم؛ اما این گاو سیاه در میان ما غریبه است. اگر تو اجازهدهی، او را میکشم و هر دو با هم تا آخر عمر، به خوبی و آرامش زندگی خواهیم کرد.»
گاو حنایی، فریب حرفهای شیر را خورد و پذیرفت تا گاو سیاه هم کشته شود. وقتی گاو سیاه بازگشت، شیر وحشی و غران، به سوی او حمله کرد و گاو بیچاره را از پای در آورد.
چند روی گذشت. شیر گرسنه شد و با خیال آسوده به سراغ گاو حنایی رفت.گاو مشغول علف خوردن بود. شیر دور گاو چرخی زد و گفت: «خوب حالا نوبت تو است که کشته شوی!»
گاو حنایی با حسرت به آسمان نگاه کرد و گفت: «همان روزی کشته شدم که تو آن گاو سفید را کشتی!»
پی نوشت : آری این قصه کودکانه درسی عالمانه را در خود داشت اگر اصلاح طلبان مجلس آنرا در کودکی خوانده بودند . امروز به پاس خوش خدمتی مجلسی های اصلاح گر نما در سکوت به بسته شدن سایتهای خبری و روزنامه های آزاد اندیش مورد لطف قرار گرفته و سایت خبری آنان پارلمان نیوز فیلتر شد . و حال باید گفت پارلمان نیوز نه امروز بلکه روزی فیلتر شد که اعتماد ملی توقیف شد ٬ و این قصه تا دوخته شدن همه لبها ادامه دارد
عبدالکریم سروش
رسید فصل سبز سبز قد کشیدن
خندید و خندید
غنچه در دیار گل
سبزه پوز خندی و مرگ در قهقهه
عجب بزمی بود
شب و شعر و گل و بلبل همه حاضر
می نواختند سنفونی رویش را
و میخواندند آواز عشق و بودن
دست پا می زد
نعره میکشید
می گریست
سیاه می شد اندک اندک
گلوله ی برفی که طالعش امسال
در سر خندان آدمک برفی رقم خورده بود
و خوب میدانست که این عاقبت همه و همه ی دنیاست
بیانیه شماره ۱۱ میر حسین موسوی
اعلام تشکیل «راه سبز امید» برای استیفای حقوق ملت و راهکارهای
نه گانه برای برون رفت از بحران
خداوند سه بار بر من خندید ...
دفعه اول
زمانیکه می خواست مرا به اوج برساند
درحالی که تمام دنیا سعی می کردند که مرا به زمین بزنند
دفعه دوم
زمانی که می خواست مرا به زمین بزند
در حالی که تمام دنیا می خواستند مرا به اوج برسانند
دفعه سوم
زمانی که دست و پا زدن بیهوده مرا میدید
که چه حقیرانه به آدمها و مقامها چنگ انداخته ام
پی نوشت : خاطره آیت الله خزعلی - به نقل از محمد علی ابطحی
یک بار وقتی داشتم وب گردی میکردم به خاطرهی پرمعنایی از فرزند آیت الله خزعلی معروف در وبلاگش برخورد کردم؛ خواندنی است:
به زیارت ثامنالحجج علی ابن موسی الرضا (ع) رفته بودم. پیرمردی فرزانه از تجار قدیم خوزستان مرا دید. خاطرهای جالب از ۴۰ سال قبل نقل میکرد. او میگفت: ۴۰ سال قبل پای منبر پدرت در آبادان بودم. به فاصلهی کمی از مسجد، کاباره و کازینو بود و جمعی از جوانان به میگساری و لهو و لعب و قمار مشغول بودند. حضرت آیت الله بر فراز منبر با اشاره به انحراف جوانان فرمودند: "اگر ۲۴ ساعت رادیو و تلویزیون را به ما بدهند، خواهید دید که چگونه این جوانان را تربیت و اصلاح میکنیم."
آیا آن ۲۴ ساعت معجزه آسا بعد از گذشت ۳۰ سال اتفاق نیفتاده ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پیش از شما
به سان شما
بی شمارها
با تار عنکبوت نوشتند روی باد
کین دولت خجسته جاوید زنده باد
شفیعی کدکنی
روزي دروغ به حقيقت گفت: مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم؟ حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد. دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت. از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است، اما دروغ درلبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود

اميد به تنفس هواي پشت حفاظ پنجره بغض گره بسته اي ايست بر لبان عصيانگر من و تو
و در فضاي فرهنگ وطن اين فرياد بي صدا اوج ميگيرد.
اين خروش بي كلام
فرياد تكان دهنده ايست كه از سالهاي ديرين در سينه ي جوانان ما نطفه بسته
و اينك
مثل جوانه هاي نورس در بطن زمان ما ريشه مي دواند .
روز مرا می ترساند. خفاش ها در روز حمله می کنند،خورشیدی ظالم حکم فرماست
و ما هم نمادین و بی مفهوم جلو می رویم؛ با ادعای ِ شریعت خنجر می زنیم
و از خیانت ِ دیگران فریاد می کشیم. خیابان هایی می سازیم بی هدف،
جاده هایی تلخ و کویری، رویاها فراموش می شوند
و حقایق، خاطرات ِ افسردگان خواهند بود.
بگذار در آغوش بگیرم تو را، قلب ندارم، ولی لبریز از احساساتم...
صداها نرم و دعوت کننده بود
زمانی بود که عشق کور بود
و دنیا یک ترانه بود
و ترانه اشتیاق برانگیز
و زمانی بود
که همه این برباد رفت
قسمتی از نمایشنامه ی بینوایان
پی نوشت : تا نگاهها تازه نشود، جهان کهنه پوست نمی اندازد و نو نمی شود.
«چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید».
خورشيد،
زخم خورده، گسسته، گداخته،
مي رفت و اشك سرخش.
بر آب مي چكيد .
در بيشه زار دريا،
مي گشت ناپديد !
***
ديگر دلم به ماتم مرگش نمي تپبد !
بازيگران شعبده را مي شناختم !
فردا دوباره از دل امواج مي دميد !
من ،
خسته، زخم خورده، گسسته ...
در بيشه زار حسرت خود،
مي گداختم !
فریدون مشیری
|
بزرگ ناخدای کشتی انقلاب بار دیگر حماسه می آفریند . آیت الله هاشمی رفسنجانی مرد لحظه های بزرگ این بار هم در خطبه های نماز جمعه تهران نشان داد که می تواند کشتی نظام را از میان امواج و صخره ها به سلامت عبور دهد و ناجی بودن همیشگی خود را در مدیریت بحرانهای بزرگ به اثبات رساند . ۵۰ روز سکوت پر معنای خود را با خطبه ایی بیاد ماندنی شکست و توانست به پرسشها و ابهامات همه طرفهای درگیر و به توقعات آنان پاسخی قاطع دهد و بدون توجه به همه فشارهایی که در دوران سکوت بر او حکم فرما بود موضعی را انتخاب کند که منافع پایداری و پایندگی نظام اسلامی بر پایه مردم سالاری باشد ٬این ابر مرد تاریخ انقلاب با بیان لزوم دلجویی از خانواده های داغدار حوادث اخیر و درخواست آزادی بازداشت شده گان و مهمتر از همه عدم تائید انتخابات ۲۲ خرداد و تمکین نکردن از ارکان قدرت و انتقاد از شورای نگهبان و عملکرد صدا و سیما و تذکر و یادآوری به مسئولان نظام به جهت از دست ندادن رای و پشتوانه مردم توانست بار دیگر خود را در قلب این امت ثبت کند و تا ابدیت تاریخ انقلاب سکاندار طوفانها باقی بماند . |